|
در تاريكی شب ، از دور ، صدای جوانی به گوش میرسيد كه استغاثه میكرد و كمك میطلبيد و مادر جان مادر جان میگفت . شتر ضعيف و لاغرش از قافله عقب مانده بود ، و سرانجام از كمال خستگی خوابيده بود . هر كار كرد شتر را حركت دهد نتوانست . ناچار بالاسر شتر ايستاده بود و ناله میكرد . در اين بين ، رسول اكرم كه معمولا بعد از همه و در دنبال قافله حركت میكرد - كه اگر احيانا ضعيف و ناتوانی از قافله جدا شده باشد تنها و بیمدد كار نماند - از دور صدای ناله جوان را شنيد ، همينكه نزديك رسيد پرسيد : كی هستی ؟ . - چرا معطل و سرگردانی ؟ . رسول اكرم عصا را گرفت و به كمك آن عصا شتر را حركت داد ، و سپس او را خوابانيد ، بعد دستش را ركاب ساخت ، و به جابر گفت : سوار شو . جابر سوار شد ، و باهم راه افتادند . در اين هنگام شتر جابر ، تندتر حركت میكرد . پيغمبر در بين راه دائما جابر را مورد ملاطفت قرار میداد . جابر شمرد ، ديد مجموعا بيست و پنج بار برای او طلب آمرزش كرد . در بين راه از جابر پرسيد : از پدرت عبدالله چند فرزند باقی مانده ؟ . - پس وقتی به مدينه برگشتی ، با آنها قراری بگذار ، و همينكه موقع چيدن خرما شد مرا خبر كن. آن سفر به آخر رسيد و به مدينه مراجعت كردند . جابر شتر را آورد كه تحويل بدهد ، رسول اكرم به بلال فرمود :پنج وقيه طلا بابت پول شتر به جابر بده ، بعلاوه سه وقيه ديگر ، تا قرضهای پدرش عبدالله را بدهد ، شترش هم مال خودش باشد. بعد ، از جابر پرسيد : باطلبكاران قرارداد بستی ؟ موقع چيدن خرما رسيد ، رسول خدا را خبر كرد . پيامبر آمد و حساب طلبكاران را تسويه كرد . و برای خانواده جابر نيز به اندازه كافی باقی گذاشت.
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 6:58  توسط
|
|
POWERED BY:
BLOGFA.COM
|