|
بسم رب المهدي بازهم خداي خود را شاكرم كه اين فرصت را دوباره به من داد تا بازهم بتوانم قدم خيري اگر بتوانم براي حقيقت امر ظهور بردارم. با سلام خدمت شما دوستان عزيز دوباره با ياري پروردگار بازگشتم و قصد دارم بطور ريز به موضوع غيببت و ظهور و دوران آخر زمان به بررسي بپردازم، اميدورام در اجراي اين امر شما دوستان عزيز مرا همراهي كنيد. امروز در اولين گام با نقل سرگذشت حضرت نرجس خاتون(س) مادر حضرت صاحب الزمان (ع) پرداختم تا بتوانيم بطور دقيق تر آن حضرت را بشناسيم. سرگذشت حضرت نرجس خاتون(س) بشربن سليمان برده فروش كه از نواده هاي ابوايوب انصاري است و از شيعيان خالص حضرت علي بن ابيطالب (ع) و در سامراء همسايه امام عسگري (ع) بوده است نقل كرده است كه يك روز كافور غلام امام هادي (ع) نزد من آمد و گفت حضرت امام هادي (ع) تو را احضار فرموده اند.
من فوراٌ خدمتشان شرفياب شدم آن حضرت بمن فرمودند اي بشر تو از دوستان ما و بلكه آباء و اجداد و حتي فرزندانت هميشه از دوستان ما خاندان بوده و هستند و تو مورد وثوق مني، ميخواهم سري را بتو بگويم كه از اين جهت بر سائر شيعيان برتري پيدا خواهي كرد.من خوشحال شدم واز آقا تشكر كردم.سپس آن حضرت نامه تميزي به خط و زبان رومي نوشتند و سر آن را بستند و دوست و بيست اشرفي كه در كيسه زردي بود بيرون آوردند و آنها را بمن دادند و فرمودند به بغداد ميروي صبح روز در فلان روزي سر پل بغداد ظاهر ميشوي اولين كشتي كه حامل اسيران است ميرسد مشتريان زيادي از اشراف بني العباس بطرف آنها هجوم ميبرند عده كمي از جوانان عرب براي خريدن كنيز آمده اند در اين بين شخصي بنام عمر بن زيد كنيزي را كه داراي اوصاف زير است بمعرض فروش ميگذارد. دو لباس حرير پوشيده و خود را پوشانده و در معرض فروش و مشتريان قرار نميگرد، از وضع اسارت خود ناله ميكند و بزبان رومي و از پشت پرده رقيقي اظهار ناراحتي بر هتك حرمتش مينمايد. شخصي ميخواهد او را به سيصد دينار به خاطر عفت و نجابتش بخرد او ميگويد اگر داراي حشمت سليمان باشي من بتو رغبت ندارم و پول خودت را بيهوده مصرف نكن.
فروشنده ميگويد: پس من چه كنم؟ آخر بايد به هرنحوي كه هست تو را بفروشم.
كنيز ميگويد: عجله مكن بگذار خريدار من پيدا ميشود.
تو در اين موقع نزد فروشنده برو و بگو من نامه اي براي او از طرف يكي از اشراف به خط رومي آورده ام و سپس نامه را به كنيز نشان بده و او را بخر و بياور.
بشربن سليمان ميگويد: آنچه امام فرموده بودند انجام دادم وقتي چشم آن كنيز به نامه افتاد گريه زيادي كرد سپس رو به عمربن زيد نمود و گفت مرا به صاحب نامه بفروش و قسم خورد كه اگر مرا باو نفروشي خود را ميكشم.
من در خصوص قيمتش با فروشنده گفتگو كردم او به همان مبلغي كه امام هادي (ع) داده بودند راضي شد من آن كنيز را خريدم و بهمراه مي آوردم اما آن كنيز از اين جريان بسيار خوشحال بود و مكرر نامه امام را از جيب بيرون مي آورد و مي بوسيد و به روي
چشمش مي ماليد و بصورتش و بدنش ميكشيد.
من گفتم: تعجب است نامه اي را ميبوسي كه نويسنده اش را نميشناسي.
گفت: اي بيچاره كم معرفت من قصه اي دارم كه اگر مايل باشي برايت نقل كنم.گفتم: بفرماييد استفاده ميكنم.
ادامه داستان را اگر باز هم خدا اين فرصت را بمن بدهد هفته آينده براي شما عزيزان ميگذارم. باتشكر
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:5  توسط مجید
|
السلام علیک یا صاحب الزمان (عج) لعنت خدا بر قاتل حضرت زهرا (س)
و اکنون عید بر شما مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 5:20  توسط
|
این هم خطبه امیرالمومنین علی علیه السلام که در آن از حرف الف استفاده نشده است ...... کلیک کن
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 15:56  توسط
|
در تاريكی شب ، از دور ، صدای جوانی به گوش میرسيد كه استغاثه میكرد و كمك میطلبيد و مادر جان مادر جان میگفت . شتر ضعيف و لاغرش از قافله عقب مانده بود ، و سرانجام از كمال خستگی خوابيده بود . هر كار كرد شتر را حركت دهد نتوانست . ناچار بالاسر شتر ايستاده بود و ناله میكرد . در اين بين ، رسول اكرم كه معمولا بعد از همه و در دنبال قافله حركت میكرد - كه اگر احيانا ضعيف و ناتوانی از قافله جدا شده باشد تنها و بیمدد كار نماند - از دور صدای ناله جوان را شنيد ، همينكه نزديك رسيد پرسيد : كی هستی ؟ . - چرا معطل و سرگردانی ؟ . رسول اكرم عصا را گرفت و به كمك آن عصا شتر را حركت داد ، و سپس او را خوابانيد ، بعد دستش را ركاب ساخت ، و به جابر گفت : سوار شو . جابر سوار شد ، و باهم راه افتادند . در اين هنگام شتر جابر ، تندتر حركت میكرد . پيغمبر در بين راه دائما جابر را مورد ملاطفت قرار میداد . جابر شمرد ، ديد مجموعا بيست و پنج بار برای او طلب آمرزش كرد . در بين راه از جابر پرسيد : از پدرت عبدالله چند فرزند باقی مانده ؟ . - پس وقتی به مدينه برگشتی ، با آنها قراری بگذار ، و همينكه موقع چيدن خرما شد مرا خبر كن. آن سفر به آخر رسيد و به مدينه مراجعت كردند . جابر شتر را آورد كه تحويل بدهد ، رسول اكرم به بلال فرمود :پنج وقيه طلا بابت پول شتر به جابر بده ، بعلاوه سه وقيه ديگر ، تا قرضهای پدرش عبدالله را بدهد ، شترش هم مال خودش باشد. بعد ، از جابر پرسيد : باطلبكاران قرارداد بستی ؟ موقع چيدن خرما رسيد ، رسول خدا را خبر كرد . پيامبر آمد و حساب طلبكاران را تسويه كرد . و برای خانواده جابر نيز به اندازه كافی باقی گذاشت.
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 6:58  توسط
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:48  توسط
|
مقاله ای در مورد خواننده محبوبی که مسلمان شد...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:46  توسط
|
|
POWERED BY:
BLOGFA.COM
|